تبلیغات
قـــــــــــاصــــــــدک - مطالب سهراب سپهری
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پریسا خدایاری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قـــــــــــاصــــــــدک
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

ماه بالای سر آبادی ست

اهل آبادی در خوب

روی این مهتابی ,خشت غربت را می بویم

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار , به لب کوزه ی آب

غوک ها می خوانند

من حق هم گاهی

کوخ نزدیک من است : پشت افراها , سنجد ها

سنگ ها پیدا نیست , گلچه ها پیدا نیست

سایه هایی از دور , مثل تنهایی آب , مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب باید باشد

دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام

آسمان آبی نیست , روز آبی بود

یاد من باشد فردا ,بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

باد من باشد فردا لب سلخ ,طرحی از بزها بردارم

طرحی از جاروها , سایه هاشان در آب

یاد من باشد , هر چه پروانه که می افت در آب , زود از آب در آرم

یاد من باشد کاری نکنم , که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد فردا لب جوی, حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد من تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

دشت هایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی , پی چیزی می گشتم ,

پی خوابی شاید

پی نوری , ریگی , لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود , که صدایم می زد

پای نی زاری ماندم , باد می آمد , گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار , بوته های گل رنگ و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم , پاها در آب ,

«من چه سبزم امروز !

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ,سر رسد از پس کوه!؟

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ , می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند , که چه تابستانی ست.

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست , سیب هست , ایمان هست

آری

تا شقایق هست ,زندگی باید کرد

در دل من چیزی ست , مثل یک بیشه ی نور , مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ,بروم تا سر کوه

دورها آوایی ست, که مرا می خواند.»





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار ,کفتری می خورد آب

یا که در بیشه ی دور , سیره ای پر می شوید.

یا در آبادی , کوزه ای پر می گردد.

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان میرود پای سپیدار , تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمد لب رود

آب را گل نکنیم

روی زیبا دوبرابر شده است

چه گوارا این آب !

چه زلال این رود!

مردم بالا دست , چه صفایی دارند

چشمه هاشان جوشان , گاوهاشان شیر افشان باد !

من ندیدم دهاشان

بی گمان پای چپر هاشان جا پای خداست

ماهتاب آنجا , می کند روشن  پهنای کلام

بی گمان در ده بالاست , چینه ها کوتاه است

مردمش می دانند , که شقایق چه گلی است

بی گمان آنجا آبی , آبی ست

غنچه ای می شکفد , اهل دل باخبرند

چه دهی باید باشد

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود, آب را می فهمند

گل نکردندش , مانیز

آب را گل نکنیم.

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

شب سرشاری بود

رود از پای صنوبر ها تا فراتر ها می رفت

دره مهتاب اندود , چنان روشن کوه , که خدا پیدا بود

در بلندی ها ما

دورها گم , سطح ها شسته , و نگاه از همه شب نازکتر

دست هایت , ساقه ی سبز پیامی را می داد به من

و سفالینه انس , با نفس هایت آهسته ترک  می خورد

و تپش هامان می ریخت به سنگ

از شرابی دیرین , شن تابستان در رگ ها

و لعاب مهتاب , روی رفتارت

تو شگرف , تو رها , و برازنده خاک

فرصت سبز حیات , به هوای خنک کوهستان می پیوست

سایه ها بر می گشت

و هنوز درسر راه نسیم

پونه هایی که تکان می خورد

جذبه هایی که به هم می ریخت

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها ,روشنی , من , گل , آب

پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر ,آسمانی بی ابر , اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک ,لای گل های حیاط

نور در کاسه مس , چه نوازش ها میریزد

نردبان سر دیوار بلند ,صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن , چهره من پیداست

چیزهایی هست که نمی دانم

می دانم ,سبزه ای را بکنم خواهد مرد

میروم بالا تا اوج, من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت , من پر از فانوسم

و پر از دار و درخت

پرم از راه , از پل , از رود , از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست!





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

آسمان آبی تر

آب , آبی تر

من در ایوانم ,رعنا سر حوض

رخت می شوید رعنا

برگ ها می ریزد

مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری ست!

من به او گفتم: زندگانی سیبی ست گاز باید زد با پوست.

زن همسایه در پنجره اش , تور می بافد , می خواند

من «ودا » می خوانم گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی ,مرغی ,ابری

آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند

من اناری را , می کنم دانه , به دل می گویم :

« خوب بود این مردم , دانه های دلشان پیدا بود»

می پرد در چشمم آب انار , اشک می ریزم

مادرم می خندد

رعنا هم

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید , عکس تنهایی خود را درآب

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

«هیچ تقصیر درختان نیست .

ظهر دم کرده ی تابستان بود

پسر روشن آب ,لب پاشویه نشست .

و عقاب خورشید ,آمد او را به هوا برد که برد»

 به درک را نبردیم به اکسیژن آب!

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او, پشت چین ها تغافل میزد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی, همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است»

باد میرفت به سر وقت چنار

من به سروقت خدا میرفتم





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

 

«خانه دوست کجاست ؟» در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

«نرسیده به درخت,

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ , سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا , خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی ,

رفته از کاج بلندی بالا , جوجه بردارد از لانه نور,

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست.»





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی ست

پشت هیچستان رگ های هوا , پر قاصدک هایی ست

که خبر می آرند , از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم , نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان , چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا  می آید

آدم اینجا تنها ست

و در این تنهایی , سایه نارونی تا ابدیت جاری ست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید , مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من!

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند

ودر آن تابش تنهایی  ماهی گیران 

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آیینه تالاری ,سر خوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی , مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش رو خواند ,

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است , که به فواره ی هوش بری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر , شاخه معرفتی ست

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله , یه یک خواب لطیف

خاک , موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت در یاها شهری ست

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است.

شاعر وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری ست!

قایقی باید ساخت. 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

تا سواد قریه راهی برد

چشم های ما پراز تقسیر ماه زنده ی بومی

شب درون آستین هامان

می گذشتیم از میان آبکندی خشک

از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار

منطق زبر زمین در زیر پا جاری

زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا می شد.

پای پوش ماکه از جنس نبوت بود , ما را با نسیمی از زمین می کند

چوبدست ما بو دوش خود بهار جاودان می برد

هریک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر

هر تکان دست ما جنبش یک بال مجذوب  سحر می خواند

جیب های ماا صدای جیک جیک صبح کودکی می داد

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

ا ز کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بی کران می رفت

بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد

روی صورت های ما تبخیر می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

گوش کن ! دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل , ماه را می شنوند

پلکان  جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن ! جاده صدا میزند از دور قدم های تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان ! کفش به پا کن! و بیا!

و بیا تا جایی , که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را , مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند

پارسایی ست درآن جا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر

نا تمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی پرشود از صحبت سنبوسه و عید

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزنه منظومه برف

تشنه ی زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد

پس چه باید بکنم

من در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه ی زمزمه ام؟

بهتر آن است که بر خیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

صدای آب می آید ,مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟

لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف ,نخ تماشا , چکه های وقت

طراوت روی آجر هاست , روی استخوان روز

چه می خواهیم؟

بخار فصل گرد واژه های ماست.

دهام گلخانه ی فکر است .

سفر هایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند

تو را در قریه های دور مرغابی به هم تبریک می گویند

چرا مردم نمی دانند 

که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند ؟

که در گل های نا ممکن هوا سرد است ؟

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

پشت  کاجستان ,برف .

برف ,یک دسته کلاغ .

جاده یعنی غربت .

باد ,آواز , مسافرو  کمی میل به خواب .

شاخ پیچک ,و رسیدن و حیاط.

من و دلتنگ و این شیشه خیس.

می نویسم و فضا

مینویسم و دو دیوار و چندین گنجشک

یک نفردلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خواند

زندگی یعنی : یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی ؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید :

کودک پس فردا , کفتر آن هفته

یک نفر دیشب مرد.

و هنوز نان گندم خوب است.

و هنوز آب می ریزد پایین , اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

من در این تاریکی

فکر بره ی روشن هستم

 که بیاید  علف خستگی رابچرد

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم ,

به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

من در این تاریکی

ریشه  ها را دیدم.

و برای بته ی نورس مرگ , آب را معنی کردم.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

بزرگ بود

 و از اهالی امروز بود.

و با تمام افق های باز نسبت داشت .

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هایش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد .

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را ورق زد .

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود.

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران  پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما , یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد.

که به  ما عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم .

و بار ها دیدیم 

که با چقدر سبد

برای چیدین یک خوشه بشارت رفت .

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید .

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چفدر تنها ماندیم.

 

 





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

عصر

چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه ی کاج.

نیکی جسمانی درخت بجا ماند .

عفت اشراق  روی شانه من ریخت .

حرف بزن , ای زن شبانه ی موعود!

زیر همین شاخه های عاطفی باد

کودکی ام را به دست من بسپار !

در وسط این همیشه  های سیاه

حرف بزن ,خواهر تکامل خوشرنگ !

خون مرا پر کن از ملایمت هوش!

نبض مرا روی زبری نفس عشق  فاش کن !

روی زمین محض راه برو تا صفای باغ اساطیر !

در لبه فرصت تلالؤ انگور حرف بزن ,

حوری تکلم بدوی!

حزن مرا در مصب  دور عبارت صاف کن !

در همه ماسه های شور کسالت

حنجره آب را رواج بده .

بعد

دیشب شیرین پلک مرا

روی چمن های بی تموج ادراک پهن کن!





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پریسا خدایاری       

آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است !

ای سرطان شریف عزلت !

سطح من ارزانی تو باد !

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت,

دست مرا امتداد داد .

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب

در وسط دگمه های پیرهنش بود

از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت .

مثل پریروز های فکر , جوان بود .

حنجره اش از صفات آبی شط ها پر شده بود.

یک نفر آمد کتاب مرا برد

روی سقفی از تناسب گل ها کشید.

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهان کرد.

بعد نشستیم .

حرف زدیم ار دقیقه  های مشجر ,

از کلماتی که زندگی شان , در وسط آب می گذشت .

فرصت ما زیر ابر های مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

نصفه ی شب بود ,از تلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد.

رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت .

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی کرد.

بعد, در احشای خیس نارون باغ صبح شد.





نوع مطلب : سهراب سپهری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :